دكتر لمبارد دست به يك ماجرا جويي بزرگ مي زند كه به همه ي غريق هاي دنيا اعتماد به نفسي بدهد تا بدانند چنانچه در شرايط غريق قرار گرفتند مي توانند بدون هيچ آب و غذا يي دست كم يك ماه زنده بمانند تا كشتي ناجي و يا ساحل نجاتي را پيدا كنند .
كتاب يك داستان كاملا واقعي است كه خود دكتر در مدت 66 روزي كه جان خود را به خطر انداخت و در درياي مديترانه و اقيانوس اطلس سرگردان بود در همان قايقي كه قرار دارد مي نويسد .
اين كتاب از اين نظر بسيار جالب است كه وضع رواني غريق را در شرايط گوناگون نشان مي دهد و براي من جالب بود كه ايشان با خوردن ماهي خام و آب دريا توانست مدت 66 روز زنده بماند .
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:13  توسط رضا افضلی
|
مي گه تو خونه نشسته بوده كه زنگ در به صدا در مي آد .
بفرماييد
مي بخشيد مي شه يك لحظه بيايد دم در
بفرماييد امري داشتيد ؟
با
عرض معذرت كه مزاحمتون شدم اين بسته را براي همسايه تون اوردم ولي انگار
نيستند امكانش هست تحويل بگيريد و صد و پنجاه هزارتومن بابتش به من بديد
كه ديگه مجبور نشم دوباره اين راه را بيام ؟
بسته چيه ؟
نمي دونم.
بسته پاكت معمولي يك دفترخانه ست ولي كاملا مهر و پلمپ شده .
بعد از اين كه پيك موتوري مي ره كنجكاو مي شه و زنگ مي زنه به تلفني كه پايين پاكت چاپ شده .
اونجا دفترخونه ست؟
بله بفرماييد؟
اين پاكت را شما فرستاديد به اين آدرس؟
نخير آقا جان ما براي كسي سند يا پاكت مهر شده با پيك نمي فرستيم باز كن داخلشو ببين چيه.
عيبي نداره پلمپشو پاره كنم ؟
نه آقا ما پاكت هامونو پلمپ نمي كنيم واسه كسي هم نمي فرستيم.
پيچاره بخت برگشته بعد از اين كه پاكت را باز مي كنه تازه مي فهمه كه چه كلاهي سرش رفته پاكت كاملا خالي بود
در حال حاضر چنين اتفاقي در حال رخ دادنه هيچ كاري هم از دست دفترخانه اي كه از پاكت هاش بدين شكل سوء استفاده مي كنند بر نمي آد.
+ نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 10:53  توسط رضا افضلی
|
باز باران با ترانه
از ديشب همين جور يه ريز مي باره
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 11:4  توسط رضا افضلی
|
خدا به من يه ارزن سياست نداده هر چي مي خوام خونسرد باشم نمي شه خيلي رك و راستم زود جوگير مي شم خيلي زود هم جوش مي آرم . اولين ميوه رو كه پوست كندم واسه اين كه سر صحبتو باز كنم يه حال و احوالي هم كرده باشم پرسيدم از آقا كوروش خبر ؟ كه انگار منتظر حرف من بود اشك از چشماش سرازير شد پشيمون شدم كه چرا اصلا پرسيدم ؟!
هر كي چشم نداره پيشرفت پسرمو ببينه خدا از زندگي ساقطش كنه .
آخه كي دوست نداره پيشرفت اونو ببينه ؟
بعضيا به هش زنگ مي زنند و مي گن مادرت مريضه تا پسرم نتونه درساشو راحت بخونه .
آخه كي اين كارو مي كنه؟
من نفرينشون مي كنم ايشالا خير از زندگيشون نبينند .
آخه تو از اولش هميشه مريضي لازم نيست كسي بهش بگه.
نه من نفرينشون مي كنم
خب نفرينشون كن كار خوبي مي كني
اونا حسودند
با خودم فكر كردم اين بدبخت ننه مرده آخه چي داره تا بهش حسودي كنند يهو انگار برق دويست و بيست ولت گرفته باشدم گفتم نكنه منظورت منم ؟! خداييش خيلي وقته به آلمان زنگ نزدم .
اين هم نتيجه ديد و بازديد از يه قوم و خويش تنها .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 14:15  توسط رضا افضلی
|
پل در حال ريزش بود هر كس سعي مي كرد به نحوي خودش رو نجات بده ناگهان يك قسمت از پل خراب شد در حالي كه داشت به پايين پرت مي شد سفت چسبيد به نرده هاي پل كه يك دفعه بشكه قير داغ كارگرهاي راهسازي كه همون نزديك ها كار مي كردن رو سر و بدنش واژگون شد يكي ديگه پرت شد به گوشه پل و بدنش به دو قسمت تقسيم شد يكي ديگه پرت شد تو آب ولي از بخت بدش درست افتاد رو دكل كشتي بادباني و دكل در بدنش فرو رفت كه يكهو جواني كه رو صندلي اتوبوس نشسته بود به خودش اومد و متوجه شد كه اين اتفاق ها در عالم واقع اتفاق نيافتاده ولي با نگاهي كه به كارگرهاي راهسازي متوجه شد كه گويا خواب آينده را ديده است .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 9:41  توسط رضا افضلی
|
همچين سفت و سخت به ميزش چسبيده بود و ناله مي كرد كه دلم واسش مي سوخت يادمه هر موقع معلم به هش مي گفت كه از كلاس برو بيرون همين طوري سفت مي چسبيد به ميزش .
اين خودش يه تنبيه براي دانش آموزهايي بود كه تنبلي يا بي انضباطي مي كردند مي بايد از كلاس بيرون مي رفتند .وقتي به وضع استيلي و كاشاني و بعضي ديگه نگاه مي كنم ياد همون روزها مي افتم .
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 10:36  توسط رضا افضلی
|
مي گردم ومي گردم بالا و پايين هر چيزي را برمي دارم و سر جايش مي گذارم . كتاب هايم را براي چندمين بار ورق مي زنم . بارها و بارها. در گوشه گوشه ي حافظه ام به دنبالش مي گردم .
نيست كه نيست با خودم مي گويم نه هست ولي از ديد من پنهان شده . انگار آلزايمر گرفته ام . سراغش را كه از هر كس كه مي گيرم بي خبر است.
آهان آخرين بار كجا ديدمش ؟
آره ديدار آخرين بار خيلي مهمه. كاش هميشه آخرين بار را به خاطر بسپارم ولي چه سخت است كه بدانم اين آخرين ديدار است.
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 12:12  توسط رضا افضلی
|
وقتی که هوا این جوری می شه بد جوری بی قرار می شم . یه جای تو نا خوداگاهم حتمن یه اتفاقی تو چنین روزی برام افتاده که همیشه این هوا بی قرارم می کنه . این بارونی که نم نم می باره با این هوای بغض کرده یه هو من رو از اوج گرمای تابستون پرت کرده وسط یه هوای خنک پاییزی .
خوبه تعطیلی نزدیکه وگرنه دیگه دل و دماغ کار کردنو نداشتم همین حالاشم همون اولش که پشت میزم میشینیم ساعت رو میذارم جلوم و لحظه ها رو واسه تموم شدنشون می شمارم .
ها چرا اینطوری نگام می کنی ؟ آره خودم هم می دونم که خیلی وقته ننوشتم . خب حال و هوای من هم یه مدت این طوری گذشت نوشتنم نمی اومد ولی خوندنم می اومد انگار یه روح سرگردانی همه جا سرک می کشی از حال همه خبر می گیری ولی روحی . چه فایده تا نتونی ابراز وجود کنی به حساب نمی آی. حتمن پیش خودت می گی این هم تو ماه رمضون زیادی نشسته فیلم روح دیده . یه موقع هایی آدم هوایی می شه حالا هم که هوا دم کرده ی بارون زده است.
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 17:54  توسط رضا افضلی
|
به این می گن آفتاب خرماپزون درست صلات ظهر تیر ماه لابه لای انبوه ماشین های دست دوم و کارکرده می لولم هر کدوم خودشونو طوری بزک کردند تا بیشتر از اونی که هستند نشون بدن .
بعضی هاشون مشخصاتشونو نوشتند و چسبوندن به شیشه ی پشت یا جلو تا خریداران احتمالی بخونند و تکلیف خودشونو بدونند . معلومه که این نوشته ها هم کافی نیست چون مشتری می دونه که این قیمت آخر نیست واسه همین باز هم سوال می کنه : آخرش چند ؟ این موقع است که فروشنده ها که دیگه مشتری هاشونو می شناسند با کمی پایین اوردن قیمت سعی می کنند مشتری رو جذب کنند.
عرق داشت همین جور از سر و کولم می ریخت یکی از همین ماشین های سفید رنگ چشمم رو گرفت دور و بر ماشین چرخی زدم و خوب وراندازش کردم همه چیز به نظر خوب می اومد .
مدلش چیه ؟
آخر 89
رنگ داره ؟
ماشین فقط شیش ماه از تولیدش می گذره.
نگاهی به کیلومترشارش کردم متوجه دقتم که شد با چرب زبونی خاصی که مخصوص دلال جماعته گفت فقط 40 تا کار کرده.چه جالب در حد صفره یه تومن هم ارزونتر .
کارشناسی شده ؟
کارشناسشو بیار اینجا .
با زحمت کارشنسو پیدا کردم و دستمزدشو دادم و بردم بالا سر ماشین با اولین آهنربایی به
که به ماشین زد گفت رنگ داره و به کارش ادامه داد که یهو صاحب ماشین از کوره در رفت .
آخه تو کارشناسی ؟! سر از .... خر در نمی آری اومدی کارشناسی ! بگو مگو بین دلال و کارشناس داشت به جاهای باریکی می کشید . که از فرصت استفاده کردم و از خیر خریدن ماشین گذشتم.
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 18:48  توسط رضا افضلی
|
داشتم به کار یک نقاش نگاه می کردم جدن لذت بخشه که کار یک نقاش را از همان اول که شروع به کشیدنش می کنه ببینی . به ویژه اگه اون کار یک کار خوب باشه.
آفریدن چیزی در نقاشی و واقعیت خیلی با هم فرق داره . در واقعیت برای ساختن هر چیزی باید از پایه و اساس شروع کنی ولی در نقاشی این طور نیست.
چند خط انگار می خواد قوه ی تخیلت را به بازی بگیره باید حدس بزنی که سرانجام این چند تا خط چی می شه . همین طور خط ها را پررنگ می کنه و به خط های دیگه وصل می کنه لحظه به لحظه داره شکل می گیره . باور کردنی نیست از لابه لای چند تا خط تصویری زیبا بیرون بیاد . انگار نقاش اولش می خواد یک معما طرح کنه کم کم از درون معما جوابش را بیرون می کشه.
من هم نوشتن به شیوه ی این نقاش را دوست دارم.
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت 16:51  توسط رضا افضلی
|